تبليغاتX
دلخوشی ها
ای عشق !

 ای نجیب اساطیری!

دست مرا چگونه نمی گیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 22:12 |

به کرانه زدم تا اتفاق  نباشم  به بادهای جهان سپرده ام که زیستنم  کلامی است در خور  و بودنم شایسته ترین شادی  های جهان است در عشق ********************

 

تو خورشیدی خورشید با بوی بال کبوتر در آسمان

تو دریایی دریا با بوی باران در مه

تو سلامی ستاره ای سبزی و به نام ها ی عزیز و آوازهای آبی مزینی / بی صدا در گندم زار طلایی خوابم نشستی و دیدم عمری است در پناه تو ام ........

می پرسمت از راهها  رود ها  رازقی ها می پرسمت از کوچه از کتاب از کمیل نیمه شب جمعه . می پرسمت از پرنده  از پرواز  از پرچین .می بینمت در گریه در بوسه در سوال .

هستی و بودنت معنای گل ، سادگی ، پرواز  می دهد . هستی و بو دنت اردیبهشت من آواز پر سوال من از سر نوشت من ........

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 21:25 |

باز می رقصد ببین چین ها ی سرخ دامنم

عکس یک دیوانه را در آب د یدی این منم !

 دست حوا را گرفتم بردمش سمت بهار

فرصت دیوانگی دارم شبیه یک زنم

یک زن دریا نصیب شعله دامن ، پر غزل

خواب اقیانوس دیدم ، طرح ماهی می زنم

دست هایم شکل شادی های بی حد زمین

سبز و نارنجی است در خورشیدی پیراهنم

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 19:58 |

ای ماه پر غنیمت عزیز/ به چشم هامان برکت بریز ای اتفاق مبارک /در قحط سالی مدام لحظه های اجابت نشده /با تو دست ها ی ما جانی دوباره می گیرد ونبض انگشت هامان تند  تر می زند/ ما میهمان روزگار باران خورده ای می شویم / وقتی تنها و سنگین گام بر داشته ایم با ماه / ماه سرگردان / در نیمه شب ها ی پر هراس /در کوچه پس کوچه ها ی نشابوری / با تاتاری در گلو / انگور زار ها ی مست تو سیرابمان میکند / ای ماه پر شوکت /سنگین شده ایم / می دانی ؟ طعم گناه ها ی شیرین را آرام آرام زیر دندان لکه دارمان / جویده ایم / با سر خوشی / سیصد و سی و پنج روز سپاسگذار نبوده ایم / سیصد و سی و پنج بار به جهان ریشخند زده ایم /تو فرصت بلند ما تا خداوند /آیینه زاری است جها ن وقتی حلول می کنی /در دل نیمه شب های پر جلال تو چیست؟که حل می شویم  / ما را به میهمانی خویش دعوت می کنی با گشاده ترین سفره ها /و نان و سبزی ما را به زمین که زائر سرگردان زندگی است می بخشی .

اینجا در شرقی ترین سرزمین با تماشایی ترین مردمان /زوال نیاور !

گاهی به نماز ایستاده ایم /چونان پلنگی رام /بی هیچ غروری / خیره به زیبایی ماه /به تماشای تو غره ای خداوند !

از ازدحام اوهام این قبیله حیرت نکن / ما پر وانه های سرشکسته به شب پره می مانیم با باری از جهان بر شانه هامان _آسان بگیر _.

بگذار آفت ها ی جان  پر آشوبمان با دم  کرده ای از آویشن و آشتی  التیام یابد. نیمه  شب است بر می خیزیم و قلب طپنده زمین بیدار  می شود /درآبگیری از نیایش و  نافله وضو می سا زیم به نیت ابد یت /با صدای رسای تو ای مو ذن  که صدایت عطش نیایش دارد در عریانی یقینی متحیر !صدای تو انگار فاصله ها را کم می کند / با اذانی به وسعت یک حنجره عاشق /و ما با مجمو عه ای از سیاه کاری ها ی مرموز تا سی امین افطار خویش " الرحمن " می خوانیم به نیت عشق / در ناگهانی از لبخند و پریشانی / روبروی همه در های جهان ایستاده ایم با ذکری از غزل _توبه بر لب / عریان به زمین رسیده ایم / با روحی برهنه و جانی گرسنه / تو نمازهای پر تز ویر ما را به لهجه عاشقی ترجمه کن /

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 19:36 |

این هم یک غزل قدیمی یادگار سفر به شیراز

نرگس آلوده ! نمی آیی  که گلدانت شوم

یا چو زلف قاصدک امشب پریشانت شوم

چشم بارانی! ترنم های ابرت را بریز 

روی حوض ماهی قرمز که مهمانت شوم

تا بباری وحشی و سرد و تگرگی می رسم

تا پر گنجشک خیس زیر بارانت شوم

چشمهً کوچک خروشانتر، خروشانتر ، که من

پونه باشم ، سبز باشم،بوی ریحانت شوم

ماههایت را شمردی؟ چهار فصلت کامل است؟

کم اگر داری بگو تا مهر و آبانت شوم!

می رسم آتشفشان درد پنهان در گلو

تا سوار بی سرانجام بیابانت شوم

گل زدی بر گیسوان کوچکم می خواستی

یادگار کوچه گردی دبستانت شوم

مشق هایت نا نوشته ، دست هایت خط خطی

با نگاهت  خواستی تا خط پایانت شوم

رفته است آن روزها ی سبز و من جا مانده ام

تا نمیرم پیچک سر سبز ایوانت شوم

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 17:59 |

ا سلام

 این " بوی مهر

" چیه که هر سال همین موقع ها  دست از سر مون بر نمی داره  باز مهر و بوی ماه مهربان  /

یادش به خیر / ای هفت سالگی !ای لحظه ی شگفت عزیمت !پس از تو هر چه رفت /در انبوهی از جنون و جهالت رفت /

 این  دلنوشته یادگار روزگار معلمی منه تو  سرزمینی که برکت ازش رفته بود ونگاه گرسنه شاگرد هام تنها یادگار  نا دلچسب اون روزهاست.کلاسم یک باغ گل آفتابگردون بود . زیباترین خاطرات زندگی ام رو از اون روستا ها دارم

"باغ آفتابگردان"

ایستاده ام .در باغی از آفتابگردان._این صورت های پر لبخند گوشتالوی مهربان_/

خدای را !! هراس ها ی جهان در پس این دیوارهای  کاهگلی نیمه فرو ریخته  جا مانده است . اینجا  بهشت مو عودی است  دور از تعفن مردار های پیاده رو ها.این کلاس کوچک با هیاهوی 14 ساله ها امن ترین موهبت روزگار من است .روز مره گی های  نشمرده ام  را روی تخته عمود نقاشی می کنم . من خورشید آفتابگردان ها  ی کلاسم می شوم و از گل ها ی با غچه ام نور می گیرم . دستهام منتشر می شود "اینجا عباد ت گاه  گل هاست ارزان فروشی ممنوع"  بر سر در آویخته ام . نگاهم را به کفش ها ی تو می دوزم تکه تکه ، نخ نما ، نگاهم را به دست ها ی تو..- _

می دوزم ، پینه پینه ، خشک و خشن ، نگاهم را به چشم ها ی  تو می دوزم  آیینه های نجابت و راستی مهربانی و لبخند نگاهم را به گو نه های تو می دوزم گر گرفته از گریه ها ی تب دار.شکل سیبی که در پوست خودش جریان می دهد زندگی را و عشق را و دوستی را تقسیم می کند که رنج زمین زمینگیرش نکند . نشانی باغ آفتابگردان من ، بی برکت ترین زمین هاست. باران به سر زمین لم یزرع این کو ههای فراموش شده پشت کرده تلخ و سیاه  ای خداوند !!!که راز های سر به مهر جهان را جز به گریه های بی بهانه نمیتوانم فهمید . به زمین سوخته نگاه کن ای خداوند!!!!!!!در ترکزاری از سوال و تردید قدم ها ی نرفته مان را می شماریم .

به دستهای تو ایمان می آورم که نداری ات را با شرمی نجیب در جیبهای تهی ات پنهان می کنی . بنویس  ده بار بنویس بابا نان داد. آن مرد در باران گریه کرد با نگاه شرمگین سر بزیرش:از نانی که ندارد از بارانی که نمی بارد و از دست ها ی پر سوال عجیبش:

اینجا کدام تکه از سرزمین  فراموش شده ای است که حتی گذر هیچ پیامبری از این پس کو چه ها ی در هم ممکن نیست؟

:نزدیک صبح بود خدا بر زمین چکید

و فصل سرخ رویش انسان فرا رسید"

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 15:50 |

۸۱/۱۱/۲

….زندانی روزها و سر گردان لحظه ها ؛روزهایی که نه شبیه من هستند و لحظه هایی که در بی رنگی مداوم روزگارم تلو تلو می خورند . نه یادم هست که پشت کدام پنجره به آسمان دلخوش بودم نه می دانم کدام پرنده عکس مرا  با خود برد .دیگر در خاطرم نیست که از آسمان با تحفهً بی نشان کدام صدا روز آغازمی  شد و معنامی گرفت و شب ابتدای کدام کثرت بی بد یل بود .

اینجا میانهً این بی هیچی صدایم گرفته! انگار سالهاست خاموشم.

تمام راهها و پریشانی غزل های مداوم و " اتفاقی" که از سر تقصیر آدمی نخواهد گذشت و تقد یری که به نا موافقی خویش می با لد و نا توانی " من  "وقتی بزرگ می شود آنچنان که نمی داند کدام راه به باور ها ی متضاد  مغلوبش عینیت می بخشد .

چرا  شکل خودم نیستم ؟در مقابل آیینه می ایستا د م   به احترام؛ که تو از جنس آیینه بودی حالا چشم ها م به من نمی خورد  و شکل پریشان دربد ری بالهای  کبو تری هستم که مردمک گرد چشم ها ی کو چکش قادر نیست شیشه را از اسمان  تشخیص دهد و سر نازکش را به پنجره می کو بد تا در خیال آسمان  رها شود .

چقدر …..  چقدر  … پریشان … به  کفش هام آمو خته بودم که نایستند ..گم شده ام !به روزنه ها اعتماد ندارم به سر شاخه ها ی کشیده به سمت نور اعتقاد  ندارم .آفریدگار من ، انگشتهای سر گردانم را رها کرده است …به همین راحتی !وقتی در تمام جنبش ها ی زمین حکمتی نهفته است  سرگردانی من لابد باید  راه به جایی ببرد !؟و مرگ پیراهن مرا گرفته است … می خواند بی هراس .اتفاق می افتد ، وقتی که آرام تحلیل می روی و سفر خیلی وقت است که آغاز شده …..

پنهانی در گوش پنجره می خوانی چیزی ازلا بلای انگشت ها ت سر ریز می شود گیس ها ت را بریده می بینی در قاب پنجره . رد حادثه را دنبال می کنی . انگار در پس دویدن ها ی بی هراس و نفس  زدن ها ی شمرده شمرده  از این قبیله به ان چشمه از این آیه به ان آواز از آفتاب به رمز سرد زمین  از تابوت گر گرفتهً گو رستانی  خاموش

و مردمک ها ی گشاد یک مرد هفت هزار ساله .

به اقیانوس که مادر زمین است وخواهر بی فاصلهً

درخت .

به اقیانوس می زنی رها می شوی و چشم هات با مرگ می آویزد در هماغوشی بی هرا س یک حماسه ! بزرگ می شوی و تازه می فهمی که چقدر شبیه خودت شده ای  و تمام راهها و رفتن ها ونیامدن ها و دویدن ها یکباره زیبا می شود و معنا می گیرد و تمام رنجهای ان سمت رودها به تو که به تنهایی"موعود"ی بودی و پرنده ای که رسالت آمدنش را در پرواز می دید لبخند می زند و تو آغاز می شوی . اینجا در این نقطه از زمین سرد لا یموت روزها ی رفته را می شمارم این سی امین هبوط من است در خویشتن بی نشانهً خویش .

زانویی نمانده تا به پا خاستنم را جشن بگیرم .تولدم را به کدام چلچله تبریک بگویم؟تا سرمای هستی را بر جانم نریزد و زیر آوار اینهمه بهمن ..اینهمه بهمن ..کبود نمیرم؟

شادا زمستان ! که سفید بختی بر بام خانه مان می ریزد،و برف که مهربانی  بی پایان  سالها را نثار زخم زمین می کند .

حالا بهانه نیاور که پای رفتنت نمانده .به چشم هات اعتماد کن خواهر  پر غرور گیس طلایی من !

که گیس هات امتداد جوانهً گندمزار است و خواب های مخملی نازکت …… زیبا…. نگار…. یار .یار

با گو نه های مورب  سرشار از زندگی به آینه لبخند می زنی آنسان که جاودانه می شوم و سهم تو را از سیب و ترانه به بهار می سپارم . باران خلاصه نوازش توست . از شر مساری چشم هات  گریزی نیست اینسان که سر بلند می گریزی از برابرم  و من در جستجوی یک اتفاق روشن …

 

سپید زی درخت   بهار آور که ترانه هام را نجوای خورشید معطر به نام تو کرد . … باران می بارد از در و دیوار؛ بی هنگام .. پاییزی، بر جالیز دستهام   که دعای مستجاب شده ام را جشن میگیرم . و با نام توست  ای پرور دگار که سهم نانم را قسمت می توانم کرد و به احترام باران سر بلند می کنم . تمام دستهای جهان در تو به کثرت رسیده اند . تمام انگشت ها به سمت تو آواز می خوانند .اینجا در این گو شهً خاک در چهار زندان نادانی و ناتوانی ، میرایی و ناسپاسی بی تو برفی آب شده ام  با غرو ری حبابی ! خداوندگار مطلق!!!!!!!!! از هر کجا که نام تو بر سر در دروازهً آن می تا بد  تا دخمهً من تا ده کورهً نا امن من  بتا ب ،بتاب و بی تابی ام را ذوب کن با تو فا صله ای ندارم جز به اندازهً یک "من "

+ نوشته شده توسط لیلا طالقانی در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 12:14 |