من توبه من استخاره ، پیراهنی پاره پاره تو می رسی سرد و سرسبز ، مثل حلول ستاره
باران گرفته نگاهت ، شرم است در رد پایت با شعر ، با ماجرای یک اتفاق دوباره
آن عطر وحشی تر از تو بامن نشسته برابر حالا کمی شکل خوابم ، بی شکلی بی قواره
باران گرفت و همانی ، خاموش و ناممکن و سرد من کوهی از آتش و شعر ، تندیسی از یک شراره
تقدیر چشم تو بود و سمت نگاه عجیبت من در تکاپوی هستی ،یک مهره ، یک هیچ کاره
تقدیر چیزی ندارد ، جز حرفی از جنس" هرگز " حالا کمی شکل موجم ، بی شکلی بی قواره

