+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:12 توسط لیلا طالقانی
|
درباره
روزگاری مست از بوی بیقرار امامزاده های زلال دلخوشی ها مان را هاشور میزدیم امامزاده هایی که بوی همه ی چیز هایی را که نداشتیم میدادند بوی همهی رفتن ها و نرسیدنها
بوی نجیب خودش را امامزا ده ای دور افتاده در پس کوهی خسته از سال ها ی میلادی و قمری خسته از چشمهای قهوه ای قجری از تقدیر،آدم،پرنده های مرده ، از دانشکده و درس ، بی خیال واحدهای افتاده و نیفتاده پر میزدیم سمت همین قبله پر کبوتر ...........................
همین کرامت شریفی که استوای جهان است پرنده میشدیم،لابلای گلدسته ها و مقرنسها ،در گوشه ای ، کنجی به آرامش میرسیدیم. یادش به خیر .کلاس های دانشگاه را جیم میشدیم تا افطار مهمان صحن خالی امام رضا باشیم
............................ و یک مشت خاطره از روزگاری نه چندان دور . تنها بهانه ای که این روزها به زندگی گره ام میزند همین قبله ی نجیب همسایه است شاید وبلاگ نویسی بها نه ای باشد برای نوشتن دغدغه های امروزه ام