|
|
|
|
|
سیگارت را از پنجره ی ماشین بتکان زندگی را از من دریغ کن و کوچ را از پرنده ها ی مهاجر _ تو می توانی _ تنها تو می توانی به کلاغ ها دروغ بگویی و آفتاب را از روزهای برفی زنی دریغ کنی این زن غمگین تمام چهار راهها ایستاده در صف های طولانی اسفند _ با پیراهنی از باد_ دوستم داری چه فرقی می کند! ماده سگ ها زاییده اند .......... چهار نوبت در سال و من جنین کوچکم را به زهدان زنی سپرده ام که طاق کمانی ابروهاش چنگی به دل نمی زند دوستم داری ! چه فرقی می کند من غمگین ترین روز اسفندم و به جای همه ی باران های نیامده گریسته ام |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:56 توسط لیلا طالقانی
|
|
||