تبليغاتX
دلخوشی ها - ساده
دلخوشی های من
  1. نه گرمای بیدریغ تابستون و نه روز های برفی بهمن که به یادم می آره چند ساله می شم و نه هیچ اتفاق بارونی ونه  هیچ طوفانی منو از رو نبرد که دست به قلم بشم و چیزی بنویسم . از این کسالت و بی هیچی به ستوه اومدم هر لحظه دور  و برم داره چیزی اتفاق می افته . حادثه ای به وسعت عشق ، که لبریزت می کنه وآروم زمزمه می کنی : خوشبختی چقدر ، چقدر ساده است و چقدر دست یافتنی. هر لحظه چیزی تو رو به  جها ن وصل می کنه چیزی شبیه نفس کشیدن کسی و اینکه   شب که بشه خوشحالی که امروز رو هم لبخند زده و آفتاب رو دیده و زندگی رو با قدرت تمام از آوند های بودنش بالا کشیده و این یعنی  "حادثه " ای که زنده بودن رو معنا دار می کنه. هر لحظه جریان عظیم کائنات تورو با خودش به جاهایی می بره که مجبور می شی حس یک مورچه رو داشته باشی در برابر عظمت یه کوه و به نیروی برتری در جهان  دل ببندی و لبخند بزنی و اینقدر از اینکه به این توده بی شکل عجیب پا گذاشتی که مثلا یعنی چی  ، غر نزنی  و شکایت نکنی یک بار هم فکر کنی حتما دلیلی هست ، حتما چیزی اتفاق می افته ، حتما حادثه ای هست که تو   نمی دونی و نباید که بدونی پس با آفرینش کنار بیا و اینقدر نفرین نفرست به این روز ها و شب هایی که دارن تلاش می کنن  با تو کنار  بیان و گاهی ، گاهی با دست پر می آن ................تحویل بگیر. .خسته نشدی از این همه تکرار
  2. .می خوام " طرحی نو در اندازم " و فلک را هم سقف بشکافم " چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:33  توسط لیلا طالقانی  |